باران و کاتارسيس
امروز که باران می اید کاش من هم کاتارسیس را بهتر فهمیده بودم¤ نوشته شده در ساعت 7:32 توسط haleh amiri
يكشنبه، 25 آذر، 1386
علاقه هایم انگار تغییر می کند این روزها پیاده راه می روم شهاب دیگر یاد گرفته است وقتی با من است نیازی نیست که زیاد حرفی بزند با هم که هستیم من سرم به کار خودم است تقریبا تمام کارهایی که می خواهم را با بودن او انجام می دهم می گویم تقریبا چون بعضی کار ها را نمی شود انگار اوست که تنهایی هایم را پر می کند چه کسی فکر می کرد پسر بچه ای هشت ساله می تواند تمام روزهایم را پر کند در حال حاضر چندان با این حرف که بچه دست و پا گیر است موافق نیستم همه چی سر جایش است محکم و من اولین حرکت را در جهت یک نمایشگا نقاشی انجام دادم از خودم امروز راضی ام
¤ نوشته شده در ساعت 19:26 توسط haleh amiri
يكشنبه، 8 مهر، 1386
مي دانم كه نيست اما ان روزها كه دوست داشتني هم در كار بود
شعرهايم زنانه بود شعرهايم تافته اي جدا بافته بود
خودم هم ..................
باورم شد چيزي درون من انگاراتفاق مي افتد
براي تا صد شمردن با تو هنوز دل تنگ مي شوم
دستهايت همان بالا مي ماند به صد نرسيده امده بود پايين و من روده بر مي شدم
بي سلاح بودم در برابرت هنگامي كه فرياد مي زدي
يك بار يا دو بار شايد هم بيشتر به من به زمين و زمان فحش دادي زياد نبود براي چند سالي كه با هم بوديم
و من چند بار به اغوش تو كشيده شدم كافي نبود انگار براي همان چند سال
¤ نوشته شده در ساعت 21:12 توسط haleh amiri
شنبه، 31 شهريور، 1386
هيچ راه ديگه اي براي اغاز رابطه نيست ؟؟؟
سلام ...من .... از وبلا گتون خوشم مياد ......
ياهو ۳۶۰ از اين هم بد تر مي شه
سلام من شما رو براي ......خودم هم يكي از همونها
حالم از هممون بهم مي خوره ببخشيدها
¤ نوشته شده در ساعت 0:56 توسط haleh amiri
شنبه، 31 شهريور، 1386
گاهي هم حالم از يا هو ۳۶۰ به هم مي خورد
¤ نوشته شده در ساعت 0:53 توسط haleh amiri
سه شنبه، 13 شهريور، 1386
من امروز به چه چیزهایی که فکر نمی کنم به تو به سنگ قبرم به شباهت افتاب با من
به اعتمادی بی غل و غش که میانه راه کم می اورد به نخ نما شدن رابطه ای که تنها به مرگ فکر می کند
¤ نوشته شده در ساعت 20:19 توسط haleh amiri
سه شنبه، 13 شهريور، 1386
همه چیز سرد می شود
همه ناشتا هستیم
سرفه های دراز و کشنده
حضورت را و مرگت را سنگین تر می کند
گزاف نگفته ام انگشتهای اماس کرده ام تمام سخت جانیم را گواه است
به چشمهایی دل بسته بودیم که جسارتمان را برای خوشبخت بودن امروز به سخره می گیرد
¤ نوشته شده در ساعت 20:17 توسط haleh amiri
شنبه، 10 شهريور، 1386
من انقدر در ياهو ۳۶۰ مي مانم و مي نويسم تا اين پرشين بلاگ ادم شود
¤ نوشته شده در ساعت 20:35 توسط haleh amiri
شنبه، 10 شهريور، 1386
همه ماهها اشفته مي شوم همه روزها همه شبها نه از ان روي كه ديگر در استان اين در مردي به ديدنم نمي ايد كه ديگر هيچ انساني در خانه ات به انتظار تو نمي نشنيد
¤ نوشته شده در ساعت 20:33 توسط haleh amiri
شنبه، 10 شهريور، 1386
ادامه مي دهم عشق نا خواسته مان را
نگاهش مي دارم در فضاي خالي بدن خويش
بزرگ مي شود عشق نا خواسته مان
اندك اندك مبدل به كودكي مي شود
كه عاشقانه امروز دوستش مي دارم
¤ نوشته شده در ساعت 20:30 توسط haleh amiri
سه شنبه، 6 شهريور، 1386
سال من در سکوت بی تو تحویل می شود از دور اما دستهایم را برای دوست داشتنت بلند می کنم سوق دهید مرا به سوی باد که از سکونت زمینی بزرگ می گویم و از بیزاری ماندن
¤ نوشته شده در ساعت 8:4 توسط haleh amiri
سه شنبه، 6 شهريور، 1386
همه چیز همه چیز همه چیز سپرده می شود به این تن داغ
¤ نوشته شده در ساعت 8:0 توسط haleh amiri
سه شنبه، 23 مرداد، 1386
سیر نمی شوم ز تو نیست جز این گناه من
¤ نوشته شده در ساعت 14:20 توسط haleh amiri
جمعه، 22 تير، 1386
بنزين
قبولکنکهشوخیقشنگینبود¤ نوشته شده در ساعت 2:0 توسط haleh amiri
دوشنبه، 18 تير، 1386
این روزها تراژیک و کوته بین شده ایم
تمام زندگیمان متعلق به همین چند نفر است که به دورمان پیچیده اند
افراد یک خانواده ایم از این بابت به خود می بالیم
تئوری های موفیتمان کم نیستند اما همه مان به بد بخت بودنمان عادت کرده ایم
انگار جور دیگر نمی شود
خانه مان را هم که عوض کنیم باز هم غصه دار کارتون های باز نشده ایم انقدر با هم خوبیم که همه حرفهای نگفته مان را از روی یک دستمال کاغذی می خوانیم توصیفمان چندان کار ساده ای نیست عاشقانه خدمت می کنیم و مدام مدام از هم کنایه ها را با دل و جان می پذیریم بسیار اندیشمندانه متفاوت بودن را به کول می کشییم زندگی مشترک با ما کار چندان ساده ای نیست ازاین رو اغلب در تجرد به سر میبریم
¤ نوشته شده در ساعت 0:8 توسط haleh amiri
شنبه، 16 تير، 1386
ازدوستت ندارم ها
شبانه از بستر بيرون می ايم با صدايی که شبيه هيچ صدايی نيست
هيچ چيزی را درمن زنده نمی کند
هيچ خاطره ای را حتی
ارام گوش می سپارم ارام به چهره ات را به ياد می اورم
تمام می شود اين روزها تنها به خاطر ان صدا چقدر از تو بيزار می شوم
چقدر بايد از دوستت ندارم هايم با تو بگويم
¤ نوشته شده در ساعت 9:23 توسط haleh amiri
چهارشنبه، 13 تير، 1386
اوضاعم روبراه است تمام
داشتم فيلم ميديدم
اوضاعم روبراه نبود
داستان يك زن كه به دنبال پسرش وارد خيابان مي شود و .....در نهايت پسرش را ازدست مي دهد
مردي او نرو بغل مي كنه و مي گه اين همه قدرت را از كجا اورده اي
و اون مي گه خدا
تصوير روي چهره زن خاموش مي شه
اوضاعم روبراه مي شه تمام
¤ نوشته شده در ساعت 7:30 توسط haleh amiri
چهارشنبه، 13 تير، 1386
شبانه
زن از اغوش مرد که بیزار می شود
به بستری به و سعت تنهاییهایش پناه می برد
مغشوش و ملتمس چیزی را می خواهد
حافظه اش اما یاری نمی کند
تا صبح به تهاجم هزار نیاز به خواب می رود
¤ نوشته شده در ساعت 7:24 توسط haleh amiri
چهارشنبه، 13 تير، 1386
و از دست می دهم تو را .....
به زبانی دیگر به تعبیری دیگر
پاره ای از بیزاریهایت تو را شب گرد می کند
به بیراهه می روی
و هرز می شوی و از دست می دهم تو را
¤ نوشته شده در ساعت 7:20 توسط haleh amiri
چهارشنبه، 13 تير، 1386
اخرين تصوير يک ز ندگی مشترک
اعتراض
خیانت فریب نگریستن و گریستن به پهنای یک درد
شمایل مسیح و تن خسته تو که به روی من به خواب می رود
¤ نوشته شده در ساعت 7:16 توسط haleh amiri




