نمایش تبلیغ
 
ساخت وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگها
 

oneetude


باران و کاتارسيس

امروز که باران می اید کاش من هم کاتارسیس را بهتر فهمیده بودم


علاقه هایم انگار تغییر می کند این روزها پیاده راه می روم شهاب دیگر یاد گرفته است وقتی با من است نیازی نیست که زیاد حرفی بزند با هم که هستیم من سرم به کار خودم است تقریبا تمام کارهایی که می خواهم را با بودن او انجام می دهم می گویم تقریبا چون بعضی کار ها را نمی شود انگار اوست که تنهایی هایم را پر می کند چه کسی فکر می کرد پسر بچه ای هشت ساله می تواند تمام روزهایم را پر کند در حال حاضر چندان با این حرف که بچه دست و پا گیر است موافق نیستم همه چی سر جایش است محکم و من اولین حرکت را در جهت یک نمایشگا نقاشی انجام دادم از خودم امروز راضی ام


 

مي دانم كه نيست اما ان روزها كه دوست داشتني هم در كار بود

شعرهايم  زنانه بود شعرهايم تافته اي جدا بافته بود

خودم هم ..................

باورم شد چيزي درون من انگاراتفاق مي افتد

براي تا صد شمردن با تو هنوز دل تنگ مي شوم

دستهايت همان بالا مي ماند به صد نرسيده امده بود پايين و من روده بر مي شدم

بي سلاح بودم در برابرت هنگامي كه فرياد مي زدي

 يك بار يا دو بار شايد هم بيشتر  به من به زمين و زمان فحش دادي زياد نبود براي چند سالي كه با هم بوديم

و من چند بار به اغوش تو كشيده شدم كافي نبود انگار براي همان چند سال

 




هيچ راه ديگه اي براي  اغاز رابطه نيست ؟؟؟

سلام ...من .... از وبلا گتون خوشم مياد ......

ياهو ۳۶۰ از اين هم بد تر مي شه

سلام من شما رو براي ......خودم هم يكي از همونها

حالم از هممون بهم مي خوره ببخشيدها




گاهي هم حالم از يا هو ۳۶۰ به هم مي خورد




من امروز به چه چیزهایی که فکر نمی کنم به تو به سنگ قبرم به شباهت افتاب با من

به اعتمادی بی غل و غش که میانه راه کم می اورد به نخ نما شدن رابطه ای که تنها به مرگ فکر می کند




همه چیز سرد می شود

همه ناشتا هستیم

سرفه های دراز و کشنده

حضورت را و مرگت را سنگین تر می کند

گزاف نگفته ام انگشتهای اماس کرده ام تمام سخت جانیم را گواه است

به چشمهایی دل بسته بودیم که جسارتمان را برای خوشبخت بودن امروز به سخره می گیرد 




من انقدر در ياهو ۳۶۰ مي مانم و مي نويسم تا اين پرشين بلاگ ادم شود


همه ماهها اشفته مي شوم همه روزها همه شبها  نه از ان روي كه ديگر در استان اين در مردي به ديدنم نمي ايد كه ديگر هيچ انساني در خانه ات به انتظار تو نمي نشنيد




ادامه مي دهم عشق نا خواسته مان را

نگاهش مي دارم در فضاي خالي بدن خويش

بزرگ مي شود عشق نا خواسته مان

اندك اندك مبدل به كودكي مي شود

كه عاشقانه امروز دوستش مي دارم




سال من در سکوت بی تو تحویل می شود از دور اما دستهایم را برای دوست داشتنت بلند می کنم سوق دهید مرا به سوی باد که از سکونت زمینی بزرگ می گویم و از بیزاری ماندن 


همه چیز همه چیز همه چیز سپرده می شود به این تن داغ


سیر نمی شوم ز تو نیست جز این گناه من


بنزين

قبولکنکهشوخیقشنگینبود


این روزها تراژیک و کوته بین شده ایم

تمام زندگیمان متعلق به همین چند نفر است که به دورمان پیچیده اند

افراد یک خانواده ایم از این بابت به خود می بالیم

تئوری های موفیتمان کم نیستند اما همه مان به بد بخت بودنمان عادت کرده ایم

انگار جور دیگر نمی شود 

خانه مان را هم که عوض کنیم باز هم غصه دار کارتون های باز نشده ایم انقدر با هم خوبیم که همه حرفهای نگفته مان را از روی یک دستمال کاغذی می خوانیم توصیفمان چندان کار ساده ای نیست عاشقانه خدمت می کنیم و مدام مدام از هم کنایه ها را با دل و جان می پذیریم بسیار اندیشمندانه متفاوت بودن را به کول می کشییم  زندگی مشترک با ما کار چندان ساده ای نیست ازاین رو اغلب در تجرد به سر میبریم




ازدوستت ندارم ها

 

شبانه از بستر بيرون می ايم با صدايی که شبيه هيچ صدايی نيست

هيچ چيزی را درمن زنده نمی کند

هيچ خاطره ای را حتی

ارام گوش می سپارم ارام به چهره ات را به ياد می اورم

تمام می شود اين روزها تنها به خاطر ان صدا چقدر از تو بيزار  می شوم

چقدر بايد از دوستت ندارم هايم با تو بگويم

 

 




اوضاعم روبراه است تمام

داشتم فيلم ميديدم

اوضاعم روبراه نبود

داستان يك زن كه به دنبال پسرش وارد خيابان مي شود و .....در نهايت پسرش را ازدست مي دهد

مردي او نرو بغل مي كنه و مي گه اين همه قدرت را از كجا اورده اي

و اون مي گه خدا

تصوير روي چهره زن خاموش مي شه

اوضاعم روبراه مي شه تمام




شبانه

زن از اغوش مرد که بیزار می شود

به بستری به و سعت تنهاییهایش پناه می برد

مغشوش و ملتمس چیزی را می خواهد

حافظه اش اما یاری نمی کند

تا صبح به تهاجم هزار نیاز به خواب می رود




و از دست می دهم تو را .....

به زبانی دیگر به تعبیری دیگر

پاره ای از بیزاریهایت  تو را شب گرد می کند

به بیراهه می روی

و هرز می شوی و از دست می دهم تو را




اخرين تصوير يک ز ندگی مشترک

اعتراض

خیانت فریب نگریستن و گریستن به پهنای یک درد

شمایل مسیح و تن خسته تو که به روی من به خواب می رود